تبليغاتX
هنوزم عاشقتم

ای همه اميدم بعد از خدا .من چيکار کنم که منو محرم دلت پاکت بدونی؟

تو باغ ابری چشات تا کی بايد ناشناس باقی بمونم .تا کی بايد پشت درمحبت قلب تو باشم؟

اينقدر از غم وغصه نگو که من شاه غصه هام.نمی دونم چه بايد بکنم تا باور کنی که شونه های من ميتونن محراب سر پر سودای توباشه؟چيکار کنم که باور کنی من ميتونم همدمت باشم تا غصه ها برای تو بازی باشن؟

ميدونم توی ترديدی ولی من نيومدم اذيتت کنم.ولی ای کاش تو هم می دونستی همه لحظه های زندگی من رنگ دلواپسی گرفته .ديگه کم کم می خوام اون چيزيايی رو که هيچوقت نگفتم به زبون بيارم.

ومی خوام که خودمو بهت نشون بدم ولی می دونم بعدش  همه چی تمومه تو همين روزا.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیستم مهر 1390 و ساعت 13:39 |

از تو گفتن چه سخت شده.ديگه غربت اين دل پايانی نداره.نبودن تو ،نداشتن تو داره ذره ذره  جون منو می گيره.

برام بودن ونبودن فرقی نميکنه.موندن يا نموندن مهم نيست.اينکه خورشيد باشه يا نباشه مهم نيست.

ماه تو شب بدرخشه و نور افشانی کنه يا ستاره ها تو آسمون برقصن.اينکه شکوفه ها دربيان و باغ پير رو دوباره اميدوار کنن.اينکه آب تو زمزمه مبهمش از عشق ميگه يا پرنده ها که به هوای تو میپرن مهم نيستن.

اينکه دريا آروم باشه يا نه،موج قدرتمند باشه يا باد بوزه و قاصدکها رو ببره به شهر دور.

اينکه جنگلا سر پان يا نه،کوه هنوز غرور داره يا نه،اينکه تو دل هر کی چی ميگذره.اينکه بارون بياد يا نه هيچکدوم مهم نيست .

اين مهمه که کوير دل من هميشه و هميشه منتظر تو هستش .انتظاری که هيچ وقت پايانی نداره.

اين مهمه که من بی تو موندم وبی تو ميميرم.ای کاش منو می شناختی وميفهميدی که ميتونی منو دوست داشته باشی.

اين مهمه که غرق خويش و من غرق تو هستم.من به يادتو وتو فارغ از خيال من.

اين مهمه که من نميتونم از تو وعشقت بگذرم.

اين مهمه که عشق من نصيب کسی باشه که حتی نمی تونه به اندازه من تو رو بفهمه.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه دوم شهریور 1390 و ساعت 16:16 |

واسه شکستگي هات کسي نيست قصه بخونه، کسي نيست تو اين هياهو همصداي تو بمونه

کسي نيست بفهمه اينو که تو عاشقي يه جايي، واسه دشت پر ستاره تو شقايقي يه جايي
واسه شکستگي هات کسي نيست قصه بخونه، کسي نيست تو اين هياهو همصداي تو بمونه

کسي نيست بفهمه اينو که تو عاشقي يه جايي، واسه دشت پر ستاره تو شقايقي يه جايي

کي ميخواد تو رو بگيره از سکوت پاره پاره م، مردن از سرم گذشته با تو من عمر دوباره م

کي به کشتنم نشسته مگه من جنون ندارم، مگه من واسه شهادت تا هميشه خون ندارم

به چشات قسم که دردم، کمتر از خستگيات نيست، ميدوني دلواپسي هام، غير دلبستگيات نيست

نميذارم اين غريبي غمو تو دلت بزاره، مگه من زنده نباشم از چشات غصه بباره

واسه شکستگي هات کسي نيست قصه بخونه، کسي نيست تو اين هياهو همصداي تو بمونه

کسي نيست بفهمه اينو که تو عاشقي يه جايي، واسه دشت پر ستاره تو شقايقي يه جايي

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه دوم شهریور 1390 و ساعت 15:24 |
جدا که شدیم هردو به یک احساس رسیدیم !!تو به فراغت من به فراقت  !!!! یک حرف که مهم نیست 

 هست؟؟

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 و ساعت 10:42 |
صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت 14:4 |

بعضی‌ روزا یا شب‌ها توی زندگی‌ آدم هست که براش تعریفی‌ پیدا نمیکنی‌.

شب ۵ شنبه حال و هوای عجیبی‌ داشتم.اتفاقی‌ برای دلم افتاده بود که خیلی‌ وقت بود نیفتاده بود.

بعد از مدتها باز طپش رو توی سینم احساس می‌کردم.احساس می‌کردم که دوباره خون توی رگهام جریان پیدا کرده.

نوازش باد گرم رو بعد از مدتها حس می‌کردم . صدای موسیقی‌ مثل جریان رود آرومم میکرد.

انگار یکی‌ دکمهٔ برگشت رو توی زندگی‌ من زده بود .به گذشته‌های نه چندان دور برگشتم.

میدونی‌ ،دوباره همون احساسی‌ که خیلی‌ سعی‌ می‌کردم بکشمش سراغم اومده بود.

این بار خیلی‌ قویتر بود. به هیچ وجه نمیتونم بیان کنم که چطوری ، ولی‌ هیچ چیزی جز تو نمی‌دیدم .

مثل یه سردار فاتح تو اوج رویاهام بودی .دست نیافتنی و باشکوه .

چه سخته بی‌ امیدی . نگاهمو به دور دست دوختم .

هنوزم مبهوتم ، هنوزم نمیدونم چطور ولی‌ وقتی‌ به خودم اومدم نمی دونستم کجام همونجا ماشینو نگه داشتم،چشمامو بستم و دلم رو آزاد کردم.

خاکستر شب همه جارو پر کرده بود.زمان به صفر رسیده بود و من به تو کوچ کردم.

خودم رو پیش تو دیدم . تو رو طرحی از آرامش دیدم و خودم رو خروش رود.

زیباترین شعر جهان رو تو چشمهای غمگین تو دیدم. تو رو بین دشتی پر از گل میدیدم که وقتی‌ بغض میکردی همه‌چیز از حرکت می‌ایستاد.

تورو میدیدم که فراتر از هر چیزی در دنیا هستی‌ .

همهٔ لطافت دنیا را در تن تو جستجو کردم . روشنی خورشید را در چشم تو دیدم . زیبایی‌ مهتاب در چهره تو .سیاهی شب تو سیاهی موهای تو.

حسرت ،همهٔ سینم رو چنگ میزد .انگار قلبم رو داشتن از تنم بیرون می‌کشیدن .باورم نمی‌شد اما داشتم اشک می‌ریختم .

به همهٔ چیزایی که بین من و تو اتفاق افتاده بود فکر می‌کردم.

با خودم گفتم که‌ای کاش میشد که همه چیرو به عقب بر گردوند.

ولی‌ من به آخر جاده‌ رسیدم . اینکه بخوام بذر عشق رو تو قلب تو تو بپاشم رویایی بیش نبود . باور کردم که اگر عشقی‌ به من بوده از من گرفتی‌.

هیچ چاره‌ای نداشتم جز برگشت . شب رو شاهد میگیرم که همهٔ فکرم و قلبم رو گرفتی‌.همهٔ طول راه رو گریه کردم ولی‌ افسوس صد افسوس.

نمی‌شه.. بخدا از دلم خبر نداری .دلم می‌خواست که همه چیزام با تو باشه و همه چیزت برای من .

دوست داشتم که گرمای احساست و عشقت و حتی تنت رو داشته باشم .

قابل وصف نیست احساسم ولی‌ وقتی‌ به آینده فکر می‌کنم چیزی جز زجر نمی‌بینم.

خواهش می‌کنم نصیحتم نکن فقط دلم رو ببین هیچی‌ ازت نمی‌خوام .

دوسّت دارم ،عاشقتم و هیچ کاریش نمیتونم بکنم.

برای همیشه.........

+ نوشته شده توسط در دوشنبه دهم مرداد 1390 و ساعت 9:36 |


Powered By
BLOGFA.COM